تبليغاتX
♥๑♥حدیث عشق♥๑♥

♥๑♥حدیث عشق♥๑♥

به یاد آرزوهایی که می میرند سکوتی میکنم بالا تر از فریاد

انتظار

 

ذهنم خسته است....!

خسته ام  از این همه فکر و خیال....

پس کی به استقبالت بیایم؟!؟!؟!

تک ستاره درخشان قلبم....آه که چه کردی با این دل نازک من!!

چه کردی با این دل من که دائم برایت تنگ میشود؟

چه کردی؟

دوست دارم بنویسم!!!هر چند قلم قدیمی ام با این واژه ها آشناست.....

برای  تو مینویسم

برا ی تو که در قلب من آشیانه کردی

برای تو که در قلبم ملودی عشق را نواختی

برای تو که به گل های یاس قلبم جان دادی

دیگر دلم نمیخواهد آهنگ انتظار و دلتنگی بخوانم

و اشک دوری از تو بر گونه هایم جاری شود

اشک زیباست و زیبایی عشق هم به اشک هایش است

اما به شرطی که اشک شوق باشد

پس من هم دلم می خواهد اشک  شوق دیدن تو بر گونه هایم جاری شود

نه اشک دوری از تو

دلم می خواهد با سبدی پر از گل های سرخ که انها را معطر به عطر مهتاب کرده ام

به استقبالت بیایم تا

آرامش را بر روی قلب عاشقم که این روز ها فقط به خاطر تو میتپد پهن کنم...........

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/26ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط BaHaR  | 

میمیرم......

میمیرم برات

تو نمیدونستی که من میمیرم بی توو بدون چشمات

می ری از برم

تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که می دونستی میمیرم برات

میمیرم برات...

عاشقم هنوز....

تو نمیخوای که بمونی و بسوزی به ساز دلم

میگی من میرم

تو میخوای بری تا فردا ها برو خوشگلم

برو راهی نیست تا فردا ها پا بذار رو دلم

عزیز دلم...

سفرت به خیر

اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور

به یه دنیا نور...

سفرت به خیر

نمی خوام بیای

نمیخوام میون تاریکی کن تو حروم بشی

نمی خوام ازت

نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تو بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی

آرزوم بشی....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/17ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط BaHaR  | 

میرم....!!

میرم چون نخواستی با تو بمانم

میرم چون نخواستی عاشق بمانم

میرم تا معنی با تو بودن را بدانی

میرم نه اینکه رفتن برام ساده باشه

ولی با تو بودن هم ساده نیست

میرم تا قدر عشق را بدانی

میرم تا شاید روزی توجای خالی مرا دریابی

میرم تاشاید روزی تو به دنبالم بیایی

میرم چون تو اینگونه خواستی

میرم تا بدانی آنگونه کردم که تو می خواستی   

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/13ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط BaHaR  | 

ببخشید

سلام

دوستای گلم از همتون معذرت میخوام به خاطر اینکه دیر سر میزنم یا اصلا سر نمیزنم.

به خدا خیلی حجم درسام زیاده و وقت من کم!اگر هم بخوام نادیده بگیرم باید ترک  تحصیل کنم!

سعی میکنم جبران کنم!منتظر نظرای خوشگلتون هستم تا جبران کنم!بای

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/12ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط BaHaR  | 

دلم تنگه

سلام

دلم براش تنگ شده

یه هفته بیشتره  ازش هیچ خبری ندارم  . نمیدونم کجاس چیکار میکنه

نگرانم فقط بدونم حالش خوبه یا نه واسم کافیه  دیگه هیچ نشونی ازش ندارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/14ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

نامه عاشقانه

سلامی به گرمی تب
از صمیم قلب میگویم
.
.
.
علاقه و محبتی كه به تو ابراز میكردم
دروغ و بی اساس و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر میشود و هرچند ترا بیشتر میشناسم
به دورویی تو بیشتر پی می برم
این احساس بیشتر در قلب من جای میگیرد كه بالاخره باید
از هم جدا بشویم وگرنه
روزی شریك تو باشم و اگرچه دوستی مان همچون گل بهاری عمری كوتاه داشته
در همین مدت كوتاه نتوانستم به درون و رفتار زشت تو پی ببرم
بسیاری از صفات و اخلاق تو برایم روشن شد
و مطمئن هستم این خشونت و بدخویی بلافاصله مرا بدبخت خواهد كرد
و اگر ازدواج ما به حقیقت برسد تمام عمر را
از پشیمانی خواهم گریست اگرچه آشنایی ما پایانش جدایی بود ولی جدا از هم
خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است كه بگویم
كه این موضوع را فراموش كن و مطمئن باش
كه این نامه را سرسری نمی نویسم چقدر ناراحت كننده است اگر
باز بخواهی درصدد دوستی باشی. از تو میخواهم
جواب نامه را ندهی ،چون تو سراسر
از دروغ و خالی از
محبت هستی و من تصمیم گرفته ا م برای همیشه
تو و یادگار تو را فراموش كنم و به هیچ وجه نمی توانم
دوستت داشته باشم و شریك زندگی تو باشم.
اگر میخواهی به عشق و محبت واقعی من برسی از تو میخواهم
نامه ی مرا دوباره از اول خط در میان بخوانی.

تقدیم به عاشقانی كه حرف دلشان را یا نمی زنند و گاهی آنقدر دیر كه واقعا دیر است.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

آسمون

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...
به كسی توجه نمی كنه ...
از كسی خجالت نمی كشه ...
می باره و می باره و ...
اینقدر می باره تا آبی شه ...
‌آفتابی شه ...!!!
کاش ...
کاش می شد مثل آسمون بود ...
كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده**

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

قلب سالم

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟ مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:?تو حتماً شوخی می کنی....قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.؟ پیرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام. اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. زیرا که عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

عکس عاشقانه قدیمی

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

عکس عاشقانه 2

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط علیرضا  |